گرم بود و شرجی.
دو طرف آب بود،
تا نوک راه
که از سه طرف می شد.
هر کس که می رفت ، با خودش سرُم می برد،
نفر قبلی را بیرون می کشید ،
گونیهای پاره را جابه جا می کرد ،
می ماند تا ... .
پشه ها دوست و دشمن سرشان نمی شد .
بزمشان بود.
از روی پوتین می زدند.
تنها نیم-خاکریز را سوراخ سوراخ کرده بودند .
رفت وآمد ممکن نبود .
هر کس که می رفت، با خودش سرُم می برد .
وقتی گرمازده می شد ، به خودش سرم می زد.
می ماند تا... .
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:39  توسط علی
|
