تبليغاتX
من بالا

من بالا

بچه که بودم،می گفتم: من بالا!یعنی مرا بالا ببرید...

 

     

    تا به حال به شماره های کرنومتر چشم دوخته ای ؟

    فکر نمی کنی این عمر توست که دارد با این سرعت به خط پایان می رسد ؟

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:18  توسط علی  | 

 

     رفتگر قطعۀ بابا به قبرها نگاه می کرد و می گفت :

     «صف نونواییه ؛ هر کسی نوبتش شد باید نونش رو بگیره ، بزرگ و کوچیک هم نداره ! »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:10  توسط علی  | 

 

ترسم آن روز که از قلّه فرود آید مرد

سیصد و سیزده آدم نتوان پیدا کرد

محمد کاظم کاظمی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:54  توسط علی  | 

 

    به اهواز رسیدم

    طبقه دوم ترمینال محل قرارمان با محمد بود

    روی کارتنی که روی زمین پهن کرده بود نشسته بود

    با دیدن من بلند شد

    سلام و علیک گرمی و

    رفت تا برای من هم کارتن بیاورد

    لازانیا آورده بود

    ماسیده و بی رمق

    من اما به لطف هم سر، نان و پنیر آورده بودم

    خوردیم و حرف زدیم

    نمی دانستیم که از کجا شروع کنیم

    بعد از کمی حرف زدن

    به احمدیان زنگ زدم

    چند بار

    با صدای خواب آلوده جواب داد

    گفتم : ببخشید که از خواب بیدارتان کردم

    کجایید که ما بیاییم پیشتان

    گفت من خودم می آیم

    زنگ زد ،

    از ترمینال زدیم بیرون

    مسافرکشها ریختند برسرمان

    -نه

    -نه

    -خیلی ممنون

    -نه

    گشتم تا اینکه پیدایش کردم

    نمی دانم که به حاشیه بروم یا نه

    بگذریم

    پیدایش کردم

    از ماشین پیاده شد

    همدیگر را بغل گرفتیم

    مثل همیشه گرم بود

    و تحویل می گرفت

    ساک و بساط را در صندوق عقب ماشینش گذاشتیم

    راه افتادیم

    -سمند وقتی میاد اینجا باید مرد بار بیاد ، قر واطوار نداشته باشه

    این را وقتی گفت که  ماشین بیچاره اش را از یک چاله پراند

     از حال واحوال جنوب و راهیان نور پرسیدم 

     همان موقع زدم به پای محمد که دوربین را روشن کن

            

     

     

     

     

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:50  توسط علی  | 

 

    گرم بود و شرجی.

    دو طرف آب بود،

    تا نوک راه

    که از سه طرف می شد.

    هر کس که می رفت ، با خودش سرُم می برد،

    نفر قبلی را بیرون می کشید ،

    گونیهای پاره را جابه جا می کرد ،

    می ماند تا ... .

    پشه ها دوست و دشمن سرشان نمی شد .

    بزمشان بود.

    از روی پوتین می زدند.

    تنها نیم-خاکریز را سوراخ سوراخ کرده بودند .

    رفت وآمد ممکن نبود .

    هر کس که می رفت، با خودش سرُم می برد .

    وقتی گرمازده می شد ، به خودش سرم می زد.

    می ماند تا... .

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:39  توسط علی  |