تا به حال به شماره های کرنومتر چشم دوخته ای ؟
فکر نمی کنی این عمر توست که دارد با این سرعت به خط پایان می رسد ؟
بچه که بودم،می گفتم: من بالا!یعنی مرا بالا ببرید...
تا به حال به شماره های کرنومتر چشم دوخته ای ؟
فکر نمی کنی این عمر توست که دارد با این سرعت به خط پایان می رسد ؟
رفتگر قطعۀ بابا به قبرها نگاه می کرد و می گفت :
«صف نونواییه ؛ هر کسی نوبتش شد باید نونش رو بگیره ، بزرگ و کوچیک هم نداره ! »
ترسم آن روز که از قلّه فرود آید مرد
سیصد و سیزده آدم نتوان پیدا کرد
محمد کاظم کاظمی
به اهواز رسیدم
طبقه دوم ترمینال محل قرارمان با محمد بود
روی کارتنی که روی زمین پهن کرده بود نشسته بود
با دیدن من بلند شد
سلام و علیک گرمی و
رفت تا برای من هم کارتن بیاورد
لازانیا آورده بود
ماسیده و بی رمق
من اما به لطف هم سر، نان و پنیر آورده بودم
خوردیم و حرف زدیم
نمی دانستیم که از کجا شروع کنیم
بعد از کمی حرف زدن
به احمدیان زنگ زدم
چند بار
با صدای خواب آلوده جواب داد
گفتم : ببخشید که از خواب بیدارتان کردم
کجایید که ما بیاییم پیشتان
گفت من خودم می آیم
زنگ زد ،
از ترمینال زدیم بیرون
مسافرکشها ریختند برسرمان
-نه
-نه
-خیلی ممنون
-نه
گشتم تا اینکه پیدایش کردم
نمی دانم که به حاشیه بروم یا نه
بگذریم
پیدایش کردم
از ماشین پیاده شد
همدیگر را بغل گرفتیم
مثل همیشه گرم بود
و تحویل می گرفت
ساک و بساط را در صندوق عقب ماشینش گذاشتیم
راه افتادیم
-سمند وقتی میاد اینجا باید مرد بار بیاد ، قر واطوار نداشته باشه
این را وقتی گفت که ماشین بیچاره اش را از یک چاله پراند
از حال واحوال جنوب و راهیان نور پرسیدم
همان موقع زدم به پای محمد که دوربین را روشن کن
گرم بود و شرجی.
دو طرف آب بود،
تا نوک راه
که از سه طرف می شد.
هر کس که می رفت ، با خودش سرُم می برد،
نفر قبلی را بیرون می کشید ،
گونیهای پاره را جابه جا می کرد ،
می ماند تا ... .
پشه ها دوست و دشمن سرشان نمی شد .
بزمشان بود.
از روی پوتین می زدند.
تنها نیم-خاکریز را سوراخ سوراخ کرده بودند .
رفت وآمد ممکن نبود .
هر کس که می رفت، با خودش سرُم می برد .
وقتی گرمازده می شد ، به خودش سرم می زد.
می ماند تا... .