تبليغاتX
من بالا

من بالا

بچه که بودم،می گفتم: من بالا!یعنی مرا بالا ببرید...

ترمزدستی اتوبوس را چند بار خِرّ و خرّ کشید . زنبیل را برداشت . صدا یش را انداخت توی گلویش :«آهای زنیکه! واسّا بینم.»
زن خشکش زد . خواست برود، عبای عربی به پایش گیر کرد ، خورد زمین . دمپایی اش درآمد.
برگشت .
چشمهایش کاسه خون بود .
-زنیکه فلان فلان شده . رفتی عشق و حالت رو کردی . حالا که پس افتاده، می ندازیش تو بغل دیگرون بزرگش کنن . وردار آشغالتو ببر. کی به تو گفته بذاریش تو ماشین من؟!
چماق را از کنار ترمزدستی برداشت، رفت به سمت زن.
گریۀ بچه بلند شد .
زنبیل را به طرف زن بلند کرد. چماقش را هم بالا برد .
زن دستپاچه زنبیل را گرفت . نقابش را بالاتر کشید . 
برگشت تا برود ،
بالهجه عربی گفت : دسته گل بعثیان! تو، اون موقع کجا بودی مرد !
*
ستّار ته اتوبوس ایستاده، ماجرا را تماشا می کرد.
پاهایش شل شد .
نشست .
*
-داداش ایستگاه آخره ! بسه دیگه انقدر گریه نکن . بلند شو برو خونه ات . ته خطّه !
*
- اینجا ته خطّه ! چی کار کنم حاجی ؟
-ستّآر جون ! چاره ای نداریم . باید محاصره شهرو بشکنیم . بزنین به خط .
صدای سوتی از گوشی حاجی شنیده شد .
و دیگر هیچ .
ته خط بود؛ باید پیاده می شد .
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 8:12  توسط علی  | 

 

     

    تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم

    بگذار در جدا شدن از یار جان دهم

     همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش

    چون بوته زار دست برایش تکان دهم

     دل برده از من آنکه زمن دل بریده است

    دیگر در این قمار نباید زیان دهم

     یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود

    چون نیستم صبور چرا امتحان دهم

     یوسف فروختن به زر ناب هم خطا است

    نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم

    فاضل نظری

    گریه های امپراطورص۲۷

                                                      

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:50  توسط علی  | 

 

جهاد اجازه میخواهد .

وقتی اجازه صادر شد اراده می خواهد .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:7  توسط علی  | 

 

سال شصتم زندگی ، دیگر جشن گرفتن دارد ؟!

سال پنجاهم چه ؟

سال چهلم ، سیم ، بیستم چه ؟

سال دهم چه ؟

«همه گفتند کنون تا بچه است ، بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ورا عمری هست!»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 8:33  توسط علی  | 

 

    فرض کن !

    در طول ماه اصلا کسی در شهرتان نمیرد .

    اما آخرهرماه همه را جلوی دروازه شهرجمع کنند

    و منتخبین مرگ را اعلام کنند .

    هنگام اعلام اسامی ، چه حالی خواهی داشت؟

    حالا فرض کن که آخرهرهفته این کار را بکنند .

    بعد فرض کن آخر هر روز

    نه ، آخر هر ساعت 

    نه ، آخر هر دقیقه

    نه ، آخر هر ثانیه این کار را بکنند ، که می کنند !

    حالا چه حالی داری ؟

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:11  توسط علی  | 

 

     

    تا به حال به شماره های کرنومتر چشم دوخته ای ؟

    فکر نمی کنی این عمر توست که دارد با این سرعت به خط پایان می رسد ؟

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:18  توسط علی  | 

 

     رفتگر قطعۀ بابا به قبرها نگاه می کرد و می گفت :

     «صف نونواییه ؛ هر کسی نوبتش شد باید نونش رو بگیره ، بزرگ و کوچیک هم نداره ! »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:10  توسط علی  | 

 

ترسم آن روز که از قلّه فرود آید مرد

سیصد و سیزده آدم نتوان پیدا کرد

محمد کاظم کاظمی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:54  توسط علی  | 

 

    به اهواز رسیدم

    طبقه دوم ترمینال محل قرارمان با محمد بود

    روی کارتنی که روی زمین پهن کرده بود نشسته بود

    با دیدن من بلند شد

    سلام و علیک گرمی و

    رفت تا برای من هم کارتن بیاورد

    لازانیا آورده بود

    ماسیده و بی رمق

    من اما به لطف هم سر، نان و پنیر آورده بودم

    خوردیم و حرف زدیم

    نمی دانستیم که از کجا شروع کنیم

    بعد از کمی حرف زدن

    به احمدیان زنگ زدم

    چند بار

    با صدای خواب آلوده جواب داد

    گفتم : ببخشید که از خواب بیدارتان کردم

    کجایید که ما بیاییم پیشتان

    گفت من خودم می آیم

    زنگ زد ،

    از ترمینال زدیم بیرون

    مسافرکشها ریختند برسرمان

    -نه

    -نه

    -خیلی ممنون

    -نه

    گشتم تا اینکه پیدایش کردم

    نمی دانم که به حاشیه بروم یا نه

    بگذریم

    پیدایش کردم

    از ماشین پیاده شد

    همدیگر را بغل گرفتیم

    مثل همیشه گرم بود

    و تحویل می گرفت

    ساک و بساط را در صندوق عقب ماشینش گذاشتیم

    راه افتادیم

    -سمند وقتی میاد اینجا باید مرد بار بیاد ، قر واطوار نداشته باشه

    این را وقتی گفت که  ماشین بیچاره اش را از یک چاله پراند

     از حال واحوال جنوب و راهیان نور پرسیدم 

     همان موقع زدم به پای محمد که دوربین را روشن کن

            

     

     

     

     

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:50  توسط علی  | 

 

    گرم بود و شرجی.

    دو طرف آب بود،

    تا نوک راه

    که از سه طرف می شد.

    هر کس که می رفت ، با خودش سرُم می برد،

    نفر قبلی را بیرون می کشید ،

    گونیهای پاره را جابه جا می کرد ،

    می ماند تا ... .

    پشه ها دوست و دشمن سرشان نمی شد .

    بزمشان بود.

    از روی پوتین می زدند.

    تنها نیم-خاکریز را سوراخ سوراخ کرده بودند .

    رفت وآمد ممکن نبود .

    هر کس که می رفت، با خودش سرُم می برد .

    وقتی گرمازده می شد ، به خودش سرم می زد.

    می ماند تا... .

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:39  توسط علی  |