زن خشکش زد . خواست برود، عبای عربی به پایش گیر کرد ، خورد زمین . دمپایی اش درآمد.
برگشت .
چشمهایش کاسه خون بود .
-زنیکه فلان فلان شده . رفتی عشق و حالت رو کردی . حالا که پس افتاده، می ندازیش تو بغل دیگرون بزرگش کنن . وردار آشغالتو ببر. کی به تو گفته بذاریش تو ماشین من؟!
چماق را از کنار ترمزدستی برداشت، رفت به سمت زن.
گریۀ بچه بلند شد .
زنبیل را به طرف زن بلند کرد. چماقش را هم بالا برد .
زن دستپاچه زنبیل را گرفت . نقابش را بالاتر کشید .
برگشت تا برود ،
بالهجه عربی گفت : دسته گل بعثیان! تو، اون موقع کجا بودی مرد !
*
ستّار ته اتوبوس ایستاده، ماجرا را تماشا می کرد.
پاهایش شل شد .
نشست .
*
-داداش ایستگاه آخره ! بسه دیگه انقدر گریه نکن . بلند شو برو خونه ات . ته خطّه !
*
- اینجا ته خطّه ! چی کار کنم حاجی ؟
-ستّآر جون ! چاره ای نداریم . باید محاصره شهرو بشکنیم . بزنین به خط .
صدای سوتی از گوشی حاجی شنیده شد .
و دیگر هیچ .
ته خط بود؛ باید پیاده می شد .
